
یکی از آن روزهای آغازین سالهای شر و شور بعد از دوم خرداد بود.مراسم سالگرد آیت الله طالقانی در لاهیجان با حضور و سخنرانی مهندس عزت الله سحابی با موضوع مدارا.....سه چهار نفری رفتیم لاهیجان تا در مراسم شرکت کنیم.همان بیرون محل سخنرانی ، چهره های مشهوری از عناصر فشار را دیدیم و و همانطور که حدس زدیم در همان آغاز مراسم به سنت اغلب سخنرانیهای آن سالها با فریاد صلوات و شعارهای نامربوط سعی کردند جو مراسم را به هم بزنند.شروع کردند به خواندن آن نامه معروف درباره نهضت آزادی و بعد به چالش کشیدن مفهوم مدارا در مقابل مهندس سحابی که آیا مثلا "حضرت علی همان موقع در مقابل ناهنجاریها از خود مدارا نشان میداد ؟" و این حرفها....راستش بالاخره توانستند مهندس سحابی را عصبانی کنند و یکبار ایشان در مقابل سوالهای آنها فریاد زد که "بعله ، بعله ، بعله......" همین را پیراهن عثمان کردند که "آقای سحابی شما که از مدارا حرف میزنید چرا عصبانی میشوید؟" سحابی بعد از آن سعی کرد دوباره آرام شود و آنها را به آرامش دعوت کند اما مراسم به هم ریخت و حتا مرحوم سحابی هم از ضرب و شتم آقایان مرحوم نماند و به سختی از محل خارج شد.
تراژدی مرگ هاله سحابی در کنار پیکر بی جان پدرش امروز را به یکی از غم انگیزترین روزهای چند سال اخیر بدل کرد.داستانش سینه به سینه روایت خواهد شد و به افسانه ها خواهد پیوست.برای فرزندانمان تعریف خواهیم کرد که در چنین روزی کجا بودیم و چگونه خبردار شدیم.کاریکاتور حیرت انگیز و دردناک مانا نیستانی تلخی و در عین حال ماهیت اساطیری مرگ هاله سحابی را برایمان بیشتر آشکار میکند.
حالا و در همین ساعات آغازین اتفاق بزرگ اما بزرگترین سوال این است که آیا مدارا به سنت خود مرحوم سحابی و نحله فکریش کلمه ارجح است؟ آیا حالا باید به تقدس خشم باور پیدا کرد؟ کنایه آمیز است که چنین حادثه ای برای آرام ترین و مصالحه جوترین گروه سیاسی - اجتماعی ایران می افتد و مردم را در مقابل این آزمون ذهنی قرار میدهد .
پی نوشت: اینجا ابدا صحبت از قدرت و سیاست و تحلیل رفتار اجتماعی مردم و حکومت و مخالفینش در سالهای اخیر نیست.و به همان اندازه هم تحلیلی انتزاعی از وقایع روز نیست.
پی نوشت 2 :امروز توی دلم به اندازه کافی برای خودم مرثیه سرودم.طعم تلخش همیشه زیر زبانم خواهد بود.

بازی کامپیوتری یک تجربه جدید به شما میدهد.از همان تکنولوژی اولین گیم یعنی "نقطه-خط" تا بازیهای پیشرفته جدید مثل "گیتار هرو" تم اصلی جذابیتش را از وحدت و یکی کردن قهرمان بازی و بازیباز میگیرد.وقتی بازی میکنی تو همان هواپیمای آتاری هستی که باید بنزین بگیرد.تو خودت ماریو هستی که باید قارچ بخورد.تو سونیکی.تو رونالدو هستی.تو اکسل شورش در خیابانی.تو پورشه قرمز need for speed هستی.تو کراشی.تو قهرمان مدال افتخاری که ممکن است خشابت خالی باشد و دو سرباز نازی را پیش روی خود داری.تو کماندویی هستی که باید قایق را به پادگان آلمانی ها ببرد.تو یک ژنرال جنگی هستی که باید یک لشکر زره پوش در یک بازی استراتژیک مثل age of empire فراهم کنی.
این یکی شدن قهرمان و کاربر یک اتفاقیست که فقط در بازیها میتوانی تجربه اش کنی.و تمام کمپانی های بازی ساز هم هیجان خود را برای این تم خرج میکنند.فرق نمیکند.چه زیردریایی آتاری باشد که آخرین قطرات بنزینش دارد تمام میشود و باید به بالای آب برگردد چه قهرمان call of duty که آخری نفس هایش را میگذراند و باید سنگر بگیرد تا دوباره ریکاوری شود.هیجان این لحظه را تو با کاراکتر بازی مشترکا تجربه میکنی.
اما بازیها هم طبعا مثل همه پدیده های هنری دیگر مسیر تکامل را طی میکنند.و گاهی نقاط عطفی در این مسیر تاریخی پیدا میشود.این نقطه عطف هیولایی را در گیم ها به نظر من کمپانی معظم RockStar با سری بازیهای GTA و یا بهتر بگویم سبک بازی openworld به دنیا عرضه کرد تا تجربه جدیدی در اختیار بازیباز به خصوص از همان زاویه وحدت بازی و بازیباز شکل بگیرد.اینجا بازیباز در دنیاییست که محدودیت عمل ندارد و برخلاف بازیهای سبک های دیگر جبری در بازی ندارد.دنیایی واقعی برای او شکل میگیرد با جزئیاتی حیرت انگیز که میتواند در آن چرخ بزند و زندگی کند و البته برای پیشبرد داستان ماموریت هایی هم در آن دنیا برایش تعبیه شده که قدرت انتخابش برای چگونگی پیشرفت را زائل نمیکند.قهرمان بازی GTA در شهر میگردد.شهری با تمام جزئیات یک شهر ....ماشین میدزدد و آدم میکشد و غذا میخورد و لباس میخرد و میخوابد و احتمالا مخ دختری میزند وتوی کاباره ای آب جویی مینوشد و مست میکند و ....البته داستان لق نمیزند.او تبهکاریست که برای آدمهای مختلف کار میکند.با انجام ماموریت های بیشتر و چگونگی انجامشان داستان جلو میبرد.خلافکار داستان کم کم خودش صاحب قدرت میشود و کم کم از دست پلیسها در امان میشود و آدمهای شهر از او حساب می برند.ماموریت ها تمام میشود و مینی گیم ها هم.اما بازی تمام نمیشود و تا ابد میتواند در شهر هر کاری دوست دارد انجام دهد.این تم داستانی در سری بازیهای GTA یکسان است.بعدا مدل نوجوانانه اش را شرکت راک استار در بازی BULLY تهیه کرد.بازی بی نظیری که همانطور که از اسمش برمی آید درباره پسر شرور و تخس یک مدرسه شبانه روزیست.با همان سبک بازی GTA.قهرمان بازی BULLY که البته برایم به شدت یادآور هولدن کالفیلد قهرمان داستان ناتوردشت سالینجر است باز هم یک نوع شورش علیه معلمها و مدیرهای عوضی اینجور مدارس است که همان زمان هم البته به شدت از سوی نهادهای آموزشی آمریکا این بازی تقبیح شد.
این همه نوشتم و هنوز به بازی محبوبم که مدتیست تمامش کرده ام ولی ازم دست بر نمیدارد نرسیده ام.بازی RED DEAD REDEMPTION- یا همان RDRکه بازیهای قبلی در مقابلش به یک تفریح کوچک میمانند.تصور ایده اش به اندازه کافی هیجان انگیز بود.فکرش را بکنید یک بازی openworld در غرب وحشی.از لحظه شروع بازی خودتان را در قامت جان مارستون خلافکار سابقه داری میبینید که خانواده اش توسط مامورین قانون در بلک واتر به گروگان گرفته شده اند تا مارستون بیل ویلیامسون را که قبلا در دار و دسته شان کار میکرده دستگیر کند یا بکشدشان تا همسر و فرزندش را آزاد کند.
از این لحظه من-جان مارستون وارد غرب وحشی میشویم.در اولین مبارزه ، ویلیامسون ، من-مارستون را زخمی میکند.بانی مکفارلن دختر مزرعه داری نجاتم میدهد.از این جا باید رد بیل ویلیامسون را بگیرم.برای امرار معاش به پول احتیاج دارم.و برای کسب آن شکار ، دستگیری تحت تعقیب ها ، قمار و البته کمک به مردم راههاییست که انجام میدهم.و برای دستیابی به اطلاعات بیشتر با کلانتر و مزرعه دارو یک کلاش دوره گرد و یک گورکن و خیلی های دیگر باید همکاری کنم.و با درست انجام دادن ماموریت ها شهرت و افتخارم بیشتر میشوم.حالا در شهرها و بیابان های غرب وحشی مرا میشناسند و اسمم را صدا میزنند.رد بیل ویلیامسون را من-جان مارستون را تا مکزیک میگیرم و طی یک سفر و جنگی در رودخانه روانه مکزیک میشوم.در مکزیک که درگیر جنگهای داخلیست مدتی با ماموران دولت و بعد با شورشیان و انقلابیون مکزیکی همراه میشوم.بالاخره بیل ویلیامسون را از پا در می آورم.به بلک واتر بر میگردم.پلس مایل نیست به عنوان یک خلافکار دوباره به اجتماع برگردم پس قبل از بازگشت به خانواده چند ماموریت دیگر حواله ام میکنند تا شاید از پا دربیایم.اما در نهایت مجبور میشوند خانه و مزرعه ام را پس بدهند و من بالاخره نزد همسرم ابیگیل و پسرم جک و پیرمردی که عمو صدایش میزنم بر میگردم.دیگر به نظر از کشت و کشتار خبری نیست.همه چیز به نظر آرام می رسد.به حای هفت تیر کشی کارم این شده که کلاغ های روی آسیاب را بپرانم و با عمو بروم گاوچرانی یا با پسرم جک بروم تمرین شکار گوزن و سگ آبی و با همسرم ابیگیل برویم به آرمادیلو تا سری به بانی مکفارلن بزنیم تا به ابیگیل بفهمانم حسادتش بیجهت است.به عنوان قهرمان غرب وحشی و شرق و مکزیک که نامش بر سر زبانهاست ، به عنوان یک اسطوره حالا به زندگی عادی برگشته ام.اما همه اینها آرامش زیر خاکستر است.در عصر یک روز خوب در زمانی که لحظاتی قبلش جک با دلخوری بهم میگفت "چرا تفنگت را هنوز به خودت میبندی پدر؟" مارشال با ارتشی از سربازهای ایالتی به مزرعه ام حمله میکند.جنگی عاشورایی بین من و آنها در میگیرد.عمو تیر میخورد و جان میدهد.به سختی خودمان را به مزرعه میرسانیم.ابیگیل و جک را به طویله میبرم و سوار اسبشان میکنم.به جک میگویم بتازد و پشت سرش را هم نگاه نکند.از در پشتی طویله روانه شان میکنم تا بروند.و بعد از لای در جلویی بیرون را تماشا میکنم.مارشال و لشکرش پشت در ایستاده اند.چاره ای ندارم.در را باز میکنم.چند تایشان را نشانه میگیرم(با تاکتیک dead eye) و هلاک میکنم.اما زورم بهشان نمی رسد.حالا دیگر پذیرای گلوله هایشان هستم.و با تنی سوراخ شده و خونین به روی زمین می افتم و می میرم.
خوب باورم نمیشد...تا الان هیچ بازی کامپیوتری با پایان تراژیک ندیده بودم.انگار که واقعا مرده بودم......
همه چیز سیاه شده .و اندکی بعد حالا من "جک مارستون" ، پسر جان مارستون هستم.مادر میگوید "جک صدای گلوله آمد.بهتر است برگردیم .نکند بلایی سر پدرت آمده باشد."سر اسب را میچرخانم و به مزرعه بر میگردم.من و مادر به پیکر پدر می رسیم و ..............زیر بارانی سخت من -جک مارستون جوان- بر سر قبر پدر و مادرم در تپه ای بالای مزرعه ایستاده ام.در حالی که ترانه bury me not on the lone prairie شنیده میشود.و حالا من باید رد مارشال را پیدا کنم تا انتقام خون پدرم جان مارستون بزرگ را از او بگیرم.
و اینچنین دنیای open world بازی RDR کماکان ادامه پیدا میکند و جک مارستون میتواند در نقشه وسیع و پر از جزئیات بازی یکه تازی کند.
RDR پر است از ارجاعات به سینمای وسترن و مولفه اصلی آن یعنی اسطوره های تنها که انگار آنها را گریزی از بدویت قهرمانی نیست.جان مارستون برای هدف خودش میجنگد.همکاری با دولت مکزیک و کلانترهای ریوبراوو و آرمادیلو یا انقلابیون مکزیکی و دیگران بهانه ای بیش نیست.او نه مرد قانون است.نه مرد قانون شکن.او تنها برای یافتن خانواده اش و زندگی عادی و معمولی در کنار خانواده میجنگد.و در آستانه رسیدن به نقطه آرامش است که دوباره به این نتیجه میرسیم که قهرمان ما چاره ای جزه این ندارد که مثل یک اسطوره بمیرد.تازه همه اینها زمانی لذت دوباره دارد که اینبار من ، خود اسطوره ام.یا شریک رنجهای اسطوره بوده ام
همه اینها تنها زمانی حیرت انگیز میشود که تکنولوژی و جزئیات گرافیکی و حاشیه صوتی و مینی داستانهای جذابش در حد چنین شاهکاری باشد.که هست...وقتی سوار بر اسب با دکمه های ایکس باکس اسبتان را زیر کوههای منیومنت و یا دشتی فراخ به حرکت در می آورید و همه جهان بازی از رنگ آسمان و کرکسی که آنجا پرواز میکند تا سواری که از کنارتان عبور میکند و گله اسبهای وحشی که میتوانید یکیشان را رام کنید و یا راکنی که زیر پایتان راه میرود رنگ و لعاب درجه یکی دارند.
تازه همه اینها به کنار ...کلی ارجاعات سینمایی در بازی می بینید.از همان تم فیلمهای وسترن -تمدن و توحش- و ارجاع چندباره اش به روزی روزگاری در غرب.از همان نمای از پشت سر هنری فوندا در کلمنتاین عزیزم گرفته تا سه پدرخوانده و ریو براوو و کلی وسترن کوچک و بزرگ دیگر که باید پیدایشان کنم.و البته ساوندتراک محشر .یکیش را که گفتم.و ترانه far away خوزه گونزالس وقتی جان مارستون برای اولین بار وارد مکزیک میشود همراهی نازنینی با راهپیماییش دارد.
پی نوشت:راک استار بازی جدیدش را که چیزی شبیه ضمیمه RDR است را به بازار آورده.Undead Nightmare.همان جان مارستون و غرب وحشی و قضایا.اینبار با هجوم زامبی ها.ذوقی دارند به خدا.حالا دو ژانر محبوبم در کنار هم
-این هم از غیبت طولانی ما.دیگر طول نمی کشد.راستی رفقای ما سایت کافه سینما را تاسیس کرده اند.امیر قادری عزیز به همراه علی معلم و البته سایر دوستان.کارشان که درست است.پاتوق هم که ردیف شد.
پی نوشت ۳ : این هم لینک پست آخر کوهزاد که خیلی دوستش دارم.به خصوص که خودش الان توی پاریس است.دوباره توی بطن حادثه
http://koohzad.blogfa.com/post-143.aspx
یک شنبه ساعت ۵:۱۵ صبح -۱۸ تیر ۱۳۹۳
گفتم که قهرمان می شویم.گفتم که انگلیس قهرمان است.این جام مال ما بود.جام جهانی ۲۰۱۴ هیچ وقت از یادم نمی رود.توی برزیل قهرمان شدیم.هنوز روی هوا هستم.ساعاتی پیش قهرمان شدیم.بازی را ۴-۱ عقب افتاده بودیم که معجزه شروع شد.رونی و جرارد عالی بودند و خاطره بد ۴ سال قبل را از خاطرم پاک کردند.چهار سال کابوس وار.انتقاممان را از آلمان گرفتیم.بچه های جوان تیم عالی بودند.تونی کارسون و جانی گیلرمی همکاری محشری داشتند.آن بیست دقیقه پایانی و طوفان انگلیسی.وقتی دقیقه ۹۳ رونی همه را دریبل زد و زد توی گل و آن تکه از چمن را برداشت و پرتاب کرد سمت تماشاگران.....و از همه مهمتر این که امشب پسرم جان فورد اولین کلمه اش را گفت.سر شب سراغ مادرش را میگرفت و بی تابی میکرد.موقع فینال خواهرم سحر به زور خواباندش و دوباره شروع کرد که کاوه باید سر و سامونی به خودت بدی.و بعد که رونی گل زد و بازی را بردیم جان فورد از صدای داد من از خواب بیدار شد و گریه اش گرفت.توی بغلم گرفتمش و باهاش شادی کردم.و بالاخره لحظه ای که منتظرش بودم .وقتی وین رونی جام را بالای سرش گرفت جان فورد بالاخره زبان باز کرد و قبل از هر کلمه دیگری گفت :رونی......رونی
یک شنبه ساعت ۵:۱۵ عصر.قبل از بازی انگلیس - آلمان
تاریخ ما رو دوباره رودرروی هم قرار داد
۱.شیطان و پر انرژی و دوست داشتنی و عشق فوتبال.اولین باری هم که با هم حرف زدیم گفت که آلمانیست و بایرن مونیخی.کاظم همسایه سمت چپمان و اولین دوستم در کوی بیانی رشت .سر جام جهانی ۹۸ جلوی در خانه شان بزرگ نوشتیم کرواسی و صبح فردا داد و فریادش بلند شد.۴ خرداد ۷۸ به همراه سجاد قنبری خانه ما بودند.من و سجاد منچستری بودیم و آخر بازی کاظم رفت توی کوچه و شروع کرد با صدای بلند گریه کردن و سجاد توی حیاط خانه شان که سمت راست ما بود فریاد شادی بلندی کشید که همه محل بیدار شدند.توی همان حیاطی که دو ماه بعد نیمه شب او و پدر خوبش را کشتند .و آن بازی معروف ۵-۱ انگلیس -آلمان که یک ماه کاظم از پشت محل می آمد خانه که من نبینمش.و من یک ماه ندیدمش.تا رسید به بازی پارسال منچستر- بایرن که کاظم عقده های دوازده ساله اش را سرم خالی کرد و حق داشت.دوازده سال صبر کرده بود.کاظم الان مربی فوتبال است .چیزی که همیشه آرزویش را داشته و دارد روز به روز موفق هم میشود.مهمتر از همه اینکه دهم تیر ماه بابا میشود.روز تولد من.بهم گفته بود اگر پسر می شد اسمش را کاوه میگذاشتم.چند روز پیش با هم رفتیم فوتبال.از دور که دیدمش داد زدم تاریخ دست بردار ما نیست پسر.میدانم الان او هم مثل من پر از استرس است.برایش آرزوی موفقیت می کنم و برای انگلیس
۲.آمریکا تیم دوست داشتنی بود.و از معدود تیمهای جام که همه بازیهایشان هیجان انگیز بود و هر کدام داستانی.دیشب وقتی برادلی مربی تیم بازیکنی که در نیمه اول تعویضش کرده بود بغل کرده بود و آرام برایش توضیح داد و سعی کرد قانعش کند که به نفع تیم بوده شیفته اش شدم.فقط ای کاش آلتیدور تنومند را در ترکیب حفظ می کرد.و البته تماشای غنا هم در جامی که در آفریقا برگزار می شود آن بالا بالاها می چسبد.و البته دیه گو فورلان که همچنان به نظرم بهترین بازیکن جام بوده و دیروز هم این را نشان داد.
شنبه قبل از شروع مرحله حذفی
۱.به نظرم حق به حق دار رسید و در همه گروه ها تیمهای شایسته تر صعود کردند.با صعود شیلی این ادعا تکمیل شد.اینکه در فوتبال عدالت در مقیاس کاملش اجرا شود چیزیست که در فوتبال کم پیش می آید.
۲.بازی سوم انگلیس همان چیزی بود که از تیم محبوبم می خواستم.نه صرفا کیفیت بازیشان که در دقایقی اصلا همانی بود که انتظارش را داشم.شبیه انگلیس گلن هادل و کوین کیگان و بابی رابسون.بیشتر به این دلیل که مرا به عنوان تماشاگر همراهشان کردند.که غلظت بی تفاوتی در بازی اخیرشان برای من به صفر رسید.آن دقایق پایانی استرس و اضطراب اینکه مبادا گل بخوریم داشت نابودم میکرد و همان زمان بود که آن صحنه عجیب شکل گرفت که اسلونیایی ها ما را به توپ بسته بودند و بچه های دفاع خودشان را جلوی توپ می انداختند.نمونه اش جان تری که با تمام وجود خودش را از روی زمین پرت کرد.می ماند وین رونی که منتظرش مانده ام و میدان در جای درست خودش را نشان میدهد.شاید همین بازی با آلمان که حکایت انگلیس و آلمان بماند برای قبل بازی....
۳.گفته بودم که شاید فرانسوی ها تکانم دهند.خوب مردش نبودند.میخواستم بدانم میشود از دل چنین مصیبتها و آشفتگی کمر راست کرد.میخواستم اگر میشد چجورش را ببینم.که نشد.فرانسوی ها هزار دلیل این دنیایی و آن دنیایی برای حذف داشتند.
۴.وقتش بود که برای رفقای ایتالیاییم کری بخوانم.ولی نه به این دلیل که ممکن است حذف شویم از الان هوای خودم را داشته باشم.(میدانم که انگلیس قهرمان می شود.).میدانم که اغلبشان روح لطیفی دارند.اغلب طرفداران ایتالیا اینطوریند درست برخلاف روح نابودگر و تفکر ماکیاولیستی حاکم بر فوتبالشان که به همین دلیل همیشه ازشان بدم می آمده.از همان جام ۹۴.وقتی نیجریه دوست داشتنی را برخلاف جریان بازی بردند و همان موقع که تاسوتی بی رحمانه لوییس انریکه را ناکار کرد و من حسابی ترسیده بودم که چطور توجیه می کند.فوتبال دارد به پیش میرود و با به سمت التقاطی شدن فرهنگ فوتبالی میرویم.لیپی خودش گفتهاین حرفها راجع به دفاع ایتالیایی دمده شده است.شاید بشود ایتالیا را هم مثل آلمان دوست داشت.
۴.از این روز به بعد هر روز مینویسم.بازیها هیجان انگیز تر می شوند.همین الان دیه گو فورلان را دیدم که وارد زمین شد.در موردش اشتباه نکرده ام.
بعد از پایان روز دوم
به درک راه نبردیم به اکسیژن آب .....برق از پولک ما رفت که رفتستاره هایمان از رنگ و رو افتاده اند.جرارد طراوت نداشت.رونی انگیزه نداشت.تری استحکام نداشت.لمپارد انگار درجه هوشی بالایش را از دست داده بود.برایم این مهم است که تیم پر ستاره مان ستاره وار بازی کند.قهرمان شدن و نتیجه گرفتن فرع قضیه است برایم.این برای کل جام تا الان صادق است.
فرانسه - الگوادامه راه برای فرانسه می تواند تبدیل به الگو شود اگر بتواند از این بحران وحشتناک سربلند بیرون بیاید.نایب قهرمان دوره قبل در اوج بحران است.آنلکای آشغال از تیم اخراج شده.بازیکنان حرف دومنک را نمی خوانند و در اوج رقابتها یک روز تمرین را تعطیل کرده اند.و دومنک اعلام کرده شاید فردا بعضی از بازیکنان بازی نکنند.اگر بتواندد از این مهلکه بیرون بیایند به هر طریقی ، طریقشان ، طریقم خواهد شد.
دیه گو فورلاناز دور هم که راه میرود مشخص است.موهای بلوند و چشمان روشنش متمایزش میکند.دو گل هم میزند.ستاره منش است.خوشم می آید ازش .او میتواند قهرمان خوبی باشد.بهش می آید

مارادونا.هنوز برای داستان او مانده.کت شلوار و شور و هیجان کنار خطش آغاز داستان مارادونای دو هزار و ده است
آلمان از کلینزمن به این طرف بخشی از طراوت او را به خود گرفتند.چند سالیست که میشود دوستشان داشت.پودولسکی بازیکن محبوبم در آلمان است.ورزشکار است و با هوش و جوان.توانایی بالایی دارد و میتواند در لحظه به آن چیزی که فکر میکند عمل کند.
جون تسائه سونگ فوروارد کچل کره شمالی.اینکه چقدر امروز از پرتغال خوردند برایم مهم نیست.اشکهایش هنگام سرود ملی شان بخشی از تاریخ جام جهانی را ساخت.و نوع بازیش.اینکه تمام بار حمله کره به روی دوششش بود.اینکه وظیفه اش این بود که برای چند لحظه توپ را در نیمه برزیل بزرگ نگه دارد تا یارانش دمی از فشار حمله برزیلی ها آزاد باشند و نفسی تازه کنند.
سوییس اینجا دیگر نژاد پرستی سراغم می آید.به خوشبختی شان حسودیم می شود.این که در سرزمین بهشتی زیست میکنند.اینکه از جنگ و جدال و دعوا های سیاسی خبری نیست.اینکه در نظم افسانه واری زندگی میکنند.ازشان متنفرم.
دنی آلوز محبوبترین بازیکنم در برزیل هنوز فرصت خودنمایی نیافته.این را بگویم وقتی روزش سر رسید نگویید جوزده شده ام.

-------------------------------------------------------------
بعد از بازی انگلیس - الجزایر
افتضاح.افتضاح...هیچ وقت خاطرم نمی آمد که وین رونی از تکل حریف فرار کند.این یک هشدار بود.برای تیمی که روحیه ای برای مبارزه نداشت.برای تیمی که قرار است بمب روحیه اش بکهام باشد.برای مربی ای که رابرت گرین را توی ارنج تیمش نگذاشت.و برای کاپیتانی که فراموش کرده در نبرد استانبول مقابل میلان چطور تیمش را به جنگ فرا می خواند.طرفدار تیمی هستم که میدانم مثل یک شیر خفته بیدار خواهد شد.منتظر آن لحظه می مانم.انگلیس ببر خیزان است و اژدهای پنهان.ما قهرمانیم
----------------------------------------------------------------
در همان اول کتاب فوتبال علیه دشمن نویسنده کتاب اعتراف میکند که شاید دیگر محتوای سیاسی اجتماعی کتاب و جنگ های نژادی قبیله ای در فوتبال امروز خیلی کارگر نیفتد و اینکه هجوم مهاجرها و اختلاط نژاد ها اساسا دیگر تفکیک فرهنگی را از فوتبال میگیرد.این باعث می شود که به دنبال انگیزه های جدیدی برای مبارزه ملت ها در جام جهانی باشیم.حالا دیگر خود بازیکنان و فرد فرد آنها هویت مستقل از کشورشان را پیدا می کنند.حالا دیگر تیم ملی بیشتر از اینکه احساسات و پشتوانه یک فرهنگ منحصر به فرد را در خود داشته باشد بیشتر مربوط به هویت و کاراکتر بازیکنان و مربی تیمی ست که در زمین فوتبال بازی میکند.یا لااقل بیشتر به آن سمت می رود.
اما گویا هنوز در کشورهای عقب مانده تر از دنیای مدرن و دهکده جهانی این به چشم میخورد.مثلا در مورد منزوی ترین کشور دنیا -کره شمالی- دیگر گل دقایق پایانیشان به برزیل معنای عظیم تری پیدا میکند.و این باعث میشود حتا ابعاد نمایشی و زیبایی شناختی پر شکوهی هم پیدا کند.
روز های اول جام هم که به دلایلی نتوانستم روزنوشت جام را شروع کنم.گذشته ها رو بی خیال .از حالا که هستیم.
پی نوشت : ضمنا سحر خواهرم هم وبلاگ نویسی رو شروع کرده.قرار است با توکا و ریرا بحث های خاله زنکی راه بیندازد.کاری که تویش کم خبره نیست.

مهمترین کار یک روز قبل از آغاز جام جهانی حرف زدن و نوشتن درباره فوتبال است.
خواندن کتاب "فوتبال علیه دشمن" را به عنوان یکی از مناسک پیش از آغاز جام تمام کردم.
1.کلاپ فایلش بعد از جدا شدن دو آلمان از تماشای بازیهای تیم محبوبش هرتا برلین در قسمت غربی محروم شد.او به خاطر طرفداری از تیم هرتا در اشتازی پرونده بزرگی داشت.این قسمت را بخوانید
"در ماه های اول بالا رفتن دیوار ، او عصر های شنبه را همراه هوادارن شرقی هرتا کنار دیوار می گذراندند و فقط به سر و صداهای ورزشگاه که در چند صد متری مرز بود گوش میدادند.وقتی جمعیت در ورزشگاه فریاد میزدند ، هواداران پشت دیوار آهنین هم هلهله میکردند."
یک سکانس پر شور از حمایت و عشق طرفداران در مقابل نیروی سرکوبگر .و جلوه تصویری خاصش.
2.فصل یک روز با هلنو هررا فصل پیچیده و منحصر به فردیست.سایمون کوپر در ملاقات چند ساعته اش با هررا مربی مشهور ایتالیایی و خالق کاتانچیو و از طریق خاطرات و به خصوص رفتار اجتماعیش سر میز غذامی تواند کشف کند که چگون زندگی یک مرد میتواند تاکتیک های پیچیده فوتبالیش را بسازد
3.هم ایجاز و هم دقیق و هم تحلیلگر.
در فصل هلند و انگلیس و دلایل ناکامی بابی رابسون در آیندهوون (علی رغم دو عنوان قهرمانی در لیگ هلند) بخشی از آن به این می پردازد که چرا هلندی های پی اس وی آیندهوون مرعوب بابی رابسون نمی شوند و علاقه دارند در مورد تاکتیک های تیمی با او بحث کنند.
"تفاوت به فرهنگ طبقه کارگری هلند بر میگردد.آن ها بحث و مجادله را دوست دارند.آن ها کالونیست بودند.(کاتولیک های هلندی ویژگی های شدید کالونیستی دارند.)و کالون به وفادارنش گفته بود به کشیش ها اهمیتی ندهند و خود انجیل بخوانند و نتیجه این طرز تفکر این است که فوتبالیست 20 ساله هلندی تصور میکند که به اندازه مربی اش از فوتبال می فهمد.در حالیکه دیدگاه انگلیسیها این است که مربی ، مربی ست و همیشه حق با اوست."........فقط گیگا پوپسکو با رابسون هم عقیده بود و اعتقاد داشت مربی ست که باید صحبت کند و بازیکنان باید به او گوش دهند.پوپسکیو در زمان چائوشسکو در رومانی بزرگ شده بود."
4.در فصل پله مالاندرو در مورد اینکه چرا فوتبال برزیل اینگونه است و جوگوبونیتو از کجا می آید.در نهایت به دو کلمه میر سیم.مالاندرو و کاپوییرا.
مالاندرو چهره ای از فولکلور برزیلیها ست.نیاکانش برده بودند.به نظر او انظباط چیز خوبی بود.اما برای آدم های متوسط نه برای مالاندرو.او حقه باز و شیاد .تنها کار میکند و تابع هیچ قانونی نیست.با وجود اینکه فقیر است ولی خوب لباس می پوشد و در بهترین جای ممکن غذا میخوردو توجه زنان زیبا را بخود جلب میکند.نکته این است که برزیلیها خود را مالاندرو میدانند.
کاپوییرا رقص سنتی برزیلیهاست که سیاهپوستان در آن تبحر دارند.تلفیقی از رقص و هنر های رزمی.رقصنده چاقوهایی را روی پاشنه پایش قرار میدهد و سعی میکند دور رقیب برقصد و با چاقو ها به او ضربه بزند.
زیبایی و فریب کاری
5.فوتبال علیه دشمن فصولی را مختص به چند تن از محبوبترین شخصیاتهای فوتبالی من قرار داده.به خصوص پل گاسکویین - بابی رابسون و میرسلاو بلاژویچ.هر کدامشان بخشی از خصایص محبوبم که در فوتبال نمود دارد را در خودشان دارند.خشونت و بی پروایی-غرور و وقار -حماسه و طراوت
6.فوتبال علیه دشمن درباره نمایش فوتبال شاید نباشد.فوتبال را به عنوان به عنوان یک علت و فوتبال را به عنوان یک معلول بررسی میکند.فرهنگ هر منطقه ای در دنیا را با فوتبالشان تحلیل میکند.
چندی پیش سپیدرود رشت بعد از سالها از لیگ دو (در واقع همان لیگ دسته سوم) به لیگ یک صعود کرد.شور و نشاطی که در رشت پس از آن پدید آمد غیر طبیعی و عجیب بود.خیلی ها سپیدرود را تیم فراموش شده ای میدانستند( هر چند من تمام این سالها در خلوت ترین روزهای عضدی هم تماشایشان کرده بودم).جالب اینجاست که تیم دیگر و البته مطرح تر و پولدارتر رشت یعنی داماش در آستانه صعود به لیگ برتر است و علی رغم حمایت رشتیها اما عیار دو تیم پس از سالها مشخص شد.اینجور وقتها معنای واژه اصالت برایم بیشتر مشخص میشود .و اینکه نشان هم می دهد جدای از تفکر حرفه ای در فوتبال هنوز بومی بودن تیم فاکتور تعیین کننده ای درجلب تماشاگر بومیست. برای من ملوانی بالا آمدن رقیب دیرینه با هویت و اصیلم انگیزه بالاییست.وقتی سالها پیش در بازهای ملوان -سپیدرود در عضدی در ضلع جنوبی ورزشگاه در جایگاه ملوانیها می نشستیم و " بیست و هف سال دسته دو..........سیپیدرود تی کون گه" را میخواندیم.
7.جام از فردا شروع میشود.مناسکش را انجام میدهیم.برنامه را به دیوار می زنیم.با رفقا کل کل را شروع میکنیم.موضع هر فردی که جلویمان می آید را می پرسیم.تلوزیون و آنتن و ماهواره مان را چک میکنیم.از همه میخواهیم در این یک ماهه کاری به کارمان نداشته باشند.و آلبالو را به عنوان میوه محبوب هنگام تماشای فوتبال جام جهانی را تهیه میکنیم.به همه تیمها موضع دارم.الجزایر را دوست دارم.استرالیا را همچنین.از سوییس بدم می آید.از ایتالیا متنفرم.آفریقای جنوبی را دوست دارم و همیشه خوشحالی نلسون ماندلا خوشحالی من هم هست.وین رونی و جرارد ستاره های امسالم هستند.می خواهم سر به تن آلمان نباشد.اسپانیا جذاب است.دنبال کردن مارادونا و مسی از هیجان های امسال جام است.مصدومیت دروگبا من را هم نگران کرد.کره شمالی از کنجکاوی های اصلی جام است برای مردانی از مرموز ترین کشور عصر حاظر.و خیلی اتفاق های دیگر و انگیزه های دیگر که در طول جام با هم خواهیم بود.

پی نوشت 1 : مطلب کوهزاد درباره فوتبال
تجربه دوست دختر"girlfriend experience" آخرین فیلم اکران شده استیون سودربرگ دوباره مساله سینمای زنانه را برایم زنده کرد.اصلا آیا می شود این نام را بر روی فیلمی یا نوعی از سینما گذاشت.یا صرفا صفتی ست در مقابل آن چیزی که به عنوان سینمای مردانه می شناسیم.اصلا همان سینمای مردانه چیست.؟؟؟
بعد اینکه بعد از پذیرفتن این قضیه که سینمایی به نام سینمای زنانه وجود دارد این زنانگی در جنسیت قهرمان قصه است؟ در شخصیت پردازی زنانه است؟ دراحساسات گرایی غالب زنانه در فیلم است.شاید همه اینها باشد که با این وصف فیلمهایی مثل غرور و تعصب یا ساعتها یا جولیا یا بانو یا خیلی فیلمهای دیگر قطعا در این بخش قرار می گیرند.یا بسیاری فیلمهای خوب دیگر که شمایل قهرمان زن قصه و داستان را هدف می گیرند.
اما مقصودم اینجا ، این نیست.بیشتر دنبال فرم و ساختار و الگوی روایت فیلم هستم.جرقه اش را شادمهر راستین فیلمنامه نویس به همین سادگی زد وقتی گفت" میخواستیم درام را که از دنیای مردسالار می آید حذف کنیم." همان زمان ، به همین سادگی را خیلی دوست نداشتم و این جمله شادمهر راستین به نظرم خیلی متظاهرانه آمد.این عنصر "درام" چه لولویی بود که با حذف آن می شود مردانگی را حذف کرد و خاصیت زنانه به فیلم بخشید.مگر در صدها فیلم روشنفکری از کیارستمی بگیر تا این همه فیلمساز اروپایی که تمام قدرتشان را در حذف این عزیز از فیلمهایشان کردند زنانگی فیلمشان را بالا بردند؟

حالا اما به نظرم میتوانم حرف آقای راستین را بیشتر بفهمم.و از همین زاویه لایه های دیگر فیلمش برایم بیشتر آشکار می شود.در فیلم به همین سادگی ، فرم را به مثابه روح و ذهن یک زن در نظر گرفته اند و خیلی هم موفق بوده اند.این که دنیای مرد را مثل یک الگوی کلاسیک سر راست در نظر بگیریم.با همان فراز و فرودها و با همان درام غلیظ و با همان نمایش .وقتی توالی سکانسها مثل بخشهای قابل پیش بینی روح ذهنی یک مرد جلو می رود و همه چیز سر جای خودش است.اما در ذهن پیچیده روحی یک زن همه چیز در نسبت با الگو های کلاسیک ساختار شکن است.در به همین سادگی خالقان اثر با حذف خط داستانی و ایجاد خرده درامهایی حتا مثل ریختن قوری در چای یا آموزش طرز بسته بندی مواد غذایی در فریزر روزمرگی زن فیلم را هدف قرار می دهند.اما این مثلا فرق میکند با روزمرگی یا توجه به جزئیات که مثلا در فیلمهای سهراب شهید ثالث می بینیم.اینجا دیگر از آن برداشتهای بلند و خسته کننده خبری نیست واینجا حتا جمع کردن رختها هم اکشن و ریتم خودش را با تدوین درست دارد.اما نکته درخشان اینجاست که به کمک بازی شگت انگیز هنگامه قاضیانی در تار و پود تک تک این فعالیتهای روتین بخشی از احساساتش به چشم میخورد.می تواند در لحظه هم عاشق باشد و هم شعر بنویسد و هم چای بریزد.منظورم محتوای فیلم نیست که ارزش آن در جای خودش بررسی شده.این فرم و ساختار فیلم است که گویی از دنیای یک زن درآمده.روان شناختی و تفاوت های روحی مرد و زن است که یادمان می دهد مردها در هر بخش از زندگیشان -در فعالیت کاریشان-در عشق بازیشان-در درد دل کردنشان و در تنهاییشان - به همان بخش اهمیت جداگانه میدهند و در مقایسه ، همه این لحظه ها در دنیای زن در هم تنیده شده اند و تفکیکشان در هیچ لحظه ای امکان پذیر نیست.پس درام در شکل کلاسیکش چه در روی کاغذ و چه جلوی دوربین قادر به شکل دادن واقعی به این ذهن پیچیده نیست؟


این عکسی از خونه ما تو طاهرگورابه.خونه ای که سال هشتاد و هشت رو پناهمون داد.درست روز قبل عید.بهار ما اینجوری شروع شد.منتظر بهار بودیم.منتظر بهار هستیم.


درست بعد اسكار و در شرايطي كه بحث بر سر فيلمهاي مهم سال داغ است اين عكس و اين فيلم را تقديم مي كنم به كوهزاد كه فردا نوزدهم اسفند تولدش است.در شرايطي كه الان چهره كوهزاد دست كمي از اين يارو ندارد و به شوخي بهش مي گفتم اين دفعه اين طرفي ها احتمالا ميگيرنت.

كوهزاد به سه سال حبس محكوم شد
در همه دوران زندگيم اينقدر احساس درماندگي نكرده بودم.اينقدر به حضور خدا نياز پيدا نكرده بودم.جريان برادرم است...دعا كنيد.اينبار ديگر نيايش تنهايي بدون كلام فايده ندارد.فقط خدا را فرياد مي زنم.راستش در بدترين شرايط روحي اين يادداشت را مي نويسم تا همه غرورم را زير پا بگذارم.دعا كنيد....
پي نوشت 1: ممنونم بچه ها.همين روزها راي دادگاه كوهزاد صادر مي شود .همه تلاشمان را كرده ايم.همه راه ها را رفته ايم.ولي اوضاع گويا خيلي خوب نيست....پنجشنبه كه اينها را نوشتم رفتم توي آينه صورتم را نگاه كردم.داغان شده بودم.طوري صورتم دفرمه شده بود كه خودم را نشناختم.ياد هديه تهراني شوكران افتادم وقتي براي اولين بار در سينماي ايران گريست.دوست داشتني شده بود و صميمي و خواستني.
پس دلم نيامد چند خط بالا را حذف كنم.مي دانم كه اين بخشي از حيات ماست.اگر خواستم كه برايم و برايمان و براي همه آنهايي كه در بندند ، دعا كنيد چون مثل آن مرد مست مشروب به دست "از كرخه تا راين" كنار رود بايد يك "سعيد" كنارم مي بود.تنهايي نه آنقدر به خدا نزديك بودم كه حرفم را بشنود نه .....حالا دوست دارم و مي خواهم بازتاب اين خواست جمعي. ،اين نياز جمعي و اين دعاي جمعي را احساس كنم.پس ميدانم كه دعا ميكنيد.و مي دانم كه آنقدر ايمان داريد كه چترهايتان را هم براي دعاي باران با خود مي آوريد



1.از فيلمهاي سال 2009 فيلمي را در اين ليست نمي آورم چون خيلي از فيلمهاي مهم سال را هنوز نديده ام و اين كه همان هايي را كه ديده ام هنوز از كانال زماني كوتاه مدتي هم نگذشته اند تا احتمالا برچسب جوگيري زده نشود.بين ديده ها حرامزاده هاي لعنتي و قفس رنج احتمال حضور در اين ليست را دارند.
2.هنوز خيلي از فيلمهاي مطرح اين دهه را هم نديده ام يا خوب نديده ام.از جمله كارتون هاي ميازاكي يا تينتو براس

3.از فيلمهاي زير فقط سه فيلم را روي پرده ديده ام.در نتيجه مواجهه ناقصي با آنها دارم.و بعيد نيست كه خيلي از اينها توي سالن سينما عظمتشان بيشتر يا كمتر شود

1.بيل را بكش 1 و 2(2003) kill bill I II -كوئنتين تارانتينو
2.اي برادر كجايي؟ (2000) O brother , Where art thou -برادران كوئن
3.ماهي بزرگ (2003) Big Fish -تيم برتون
4.قهرمان (2002) Hero -ژانگ ييمو
5.سرزمين مردگان (2005) Land Of Dead -جرج رومرو
6.قتل جسي جيمز به دست رابرت فورد بزدل (2007) The Assassination of Jesse James by the Coward Robert Ford -اندرو دومينيك


پي نوشت : توي كامنت ها داريم از فيلمهاي محبوب دهه مان حرف ميزنيم.مهتاب ليستش را رو كرد و رضا نبي زاده هنوز دل دل ميكند.بقيه بچه ها توي وبلاگشان گذاشته اند.رضا رادبه هم ليستش را اينجا مي گذارم.بقيه هم فيلمهايشان را بگويند كه خوش ميگذرد