تبليغاتX
مَزَجَبَد
یادداشتهای کاوه اسماعیلی

برای سید کوهزاد اسماعیلی

پی نوشت ۳:سهم کوهزاد از آزادی و سهم ما از او تنها یک شب بود.

امروز صبح کوهزاد به اتهام  نشر اکاذیب و تشویش اذهان عمومی که ۳ سال پیش هنگام سفر آقای محمود احمدی نژاد به رشت اعلام شده بود روانه زندان و گذراندن دوران محکومیتش شد.حالا هم ما و هم کوهزاد باید تجربه جدیدی را از سر بگذرانیم.

ساعت ۴ عصر ۲۵ آبان

۱.طعنه غریبی ست که آنقدر برای نوشتن پست جدید صبر کردم تا به مطلب قبلی ام متصل شد.یک هفته از بازداشت کوهزاد گذشته .....نمی خواستم چیزی بنویسم.دلم اما طاقت نیاورد.هر چیزی که خواهم نوشت تنها به عنوان یک برادر است .یک همخون.نه به عنوان یک ناظر بیرونی..نه به عنوان یک هم نظر و هم رای...نه به عنوان یک دوست

۲.کوهزاد یکبار برایم کامنت گذاشته بود درش نوشته بود:"سرت را بالا بگیر و بگو محافظه کاری".این همیشه مرامش بوده.و مرام سیاسی من هم.یک روش برای برای مطالبه خواسته ها.برای عمق دادن به قدم هایمان.برای پله پله بالا رفتن.برای لمس آن چیزی که به دست آورده ایم و درک آن چیزی که به دنبالشیم.کوهزاد به این اعتقا دارد و میدانم که اگر قرار باشد تغییری ناگهانی و بزرگ در کشور رخ دهد او نگران ترین و غمگین ترین منتقد ساختار موجود در ایران خواهد بود.

۳.موبایل که زنگ خورد و شماره ای رویش نیفتاد فهمیدم خودش است.صدایش خوب بود.از کامپیوترهای شرکت پرسید.گفتم هنوز پس نداده اند.مهم نیست ، خودت خوبی؟ ناراحت شد و گفت آخه واسه چی؟پیگیری می کنم تا برشان گرداندند.خندیدم ....هزار نفر مشغول پیگیری وضعیتش هستند و آنوقت داداش ما با اعتماد به نفس می خواهد سفارش ما را آن تو بکند.

۴.کوهزاد قبل از من به مادر زنگ زده بود.همان وقت اما مادر توی دادگاه دنبال مفری بود و گوشیش خاموش.گویا برخورد بدی باهاش داشته اند.توی راه برگشت میزند زیر گریه .به این فکرم که ای کاش جایمان عوض میشد و او صدای پسرش را می شنید و من داد و فریادهای قاضی و مامور و سرباز را....

۵.چند ناشناس زنگ می زنند و از من میخواهند با بی بی سی یا صدای آمریکا مصاحبه کنم.می دانم کمکی به حال کوهزاد نمی کند.حالا من اما، خانواده ام.برایم مهم نیست همه با خبر باشند.مهم نیست در پیشبرد وضعیت جنبش مهم هست یا نه.مهم نیست فشار رسانه ای رویشان می آید.من حالا به عنوان یک برادر از همه دنیا فقط کوهزاد را سالم و آزاد می خواهم.

۶.هنوز خبری نشده و خیلی ها نمی دانند.کسی تا الان مرا اینقدر داغان و درهم ندیده."چرا اینطوری شدی کاوه؟چیه؟چته؟ یه چی بگو بخندیم...تو که اینطوری باشی ما باید چی بگیم" حالم از خنداندن دیگران بهم خورد...یاد اندی کافمن مردی در ماه افتادم.آن کلوزآپ جیم کری.....

۷.تصویری از مایکل مور را روی یکی از مجله هایم می بینم ....به یک دوست حکومتی می گفتم.بگذار ما سوپاپ اطمینانتان باشیم.بگذار سپر بلایتان باشیم.سوپاپ را برای همین ساخته اند.که نسوزد.که منفجر نشود.که نترکد....این بود که کوهزاد ساختار موجود را همیشه بهتر از نداشتن و دگرگونی آن می دانست.که این نقد و گلایه اتفاقا برای حفظ همان ساختار واجب است.و به همین دلیل هنرمند چپ و رادیکالی مثل مایکل مور برای حفظ حیات و طراوت آن جامعه ضروریست ولی اینجا منتقد آرام و محافظه کاری مثل کوهزاد تحمل نمی شود.

۸.عصبانی بودم.آشفته و نگران و سردرگم....خانه دوستی دراز کشیده بودم .قلقلکم میدادند که از این حال و هوا بیرونم آورند.راه نمی داد.تلوزیون داشت درباره کمپانی های صهیونیستی هالیوود حرف می زد و من به گوش خودم شنیدم که یکی از آنها را اینطوری نام برد"کمپانی برادران وارنر بروس " نمی توانم جلوی خودم را بگیرم و می زنم زیر خنده.

۹.شب به طاهرگوراب می روم.مامان گوشه ای نشسته و تحویلم نمی گیرد.طبق معمول دلقک بازی در می آورم .باید بهش اطمینان بدهم که کوهزاد حالش خوب است.میگوید نمیتوانم .تا نبینمش حالم خوب نمیشود.تلویزون را روشن می کنم.میدانم شمس العماره را دوست دارد.رویا تیموریان می گوید"من مادرم.وظیفه دارم.باید غصه بخورم."

۱۰.کنار در ایستاده ام.کار هر روزم است.نه تابلو ای دارد.نه علامتی.فقط دوربینی آن بالاست.دارند نگاهم میکنند.به دوربین خیره می شوم.خیره...خیره

۱۱.سحر روی ایوان خانه مان در طاهرگوراب ایستاده...نگاهش می کنم و یادم می آید ..........چقدر کوچک بودیم.روی ایوان خانه مادربزرگ نشسته بودیم.مرغ و جوجه ها از جلویمان رژه میرفتند.از سحر پرسیده بودم"اینا آقاشون کجاست؟" سحر هم گفته بود"بردنش زندان"

۱۲.کوهزاد علایق مذهبی زیادی دارد.به همین دلیل است که همیشه از پیشوند سیَد در نامش استفاده میکند و رویش اصرار دارد.و این همیشه برایش یک دایره ارزشی ساخته.خط قرمز دارد.محدودیت هایش مشخص است و بهشان هم موظف است.نمی دانم کی آزاد می شود.اما هر لحظه ، هر ساعت و تحت هر شرایطی بیرون بیاید می دانم و اطمینان دارم که از دایره ارزشهایش خارج نمی شود.آیا کسی میتواند روحیه اش را بشکند؟

پی نوشت ۱:تیتر از جمله تبلیغاتی فیلم آژانس شیشه ای ست."چه کسی دل شیشه ای ما را می شکند."

 پی نوشت۲ :شنیده ام که تلوزیون سازمان مجاهدین خلق در خبر کوهزاد گفته "دستگیری ۳ تن از مغلوبین رژیم"......آفتاب آمد دلیل آفتاب

 

+ نوشته شده در  یکشنبه هفدهم آبان 1388ساعت 12:14  توسط كاوه اسماعيلي  | 

 

یک چیز دیگری میخواستم بنویسم.راجع به علی و اسطوره و این حرفها.اما دیشب کوهزاد را دیدم توی کافی نت نشسته بود و خیره به عکس عبدالله مومنی نگاه میکرد.آن روزها که برادر کوچکترم -کوهزاد- را گرفته بودند.آن روزها که مادر درد کشیده ام بعد از سالها دوباره باید پیراهن عزیز دیگرش را توی بغلش می گرقت و میگریست.آن روزها که چپ و راست برایمان خبر می آوردند که موضوع را رسانه ای نکنید.آن روزها که توی دفتر رفقای کوهزاد نشسته بودم و عیدالله مومنی پشت خط می گفت که نگران نباشید.آن شب که با صدای آمریکا مصاحبه کرد.آن شب که به سنت لُر ها به جای کوهزاد گفت:" کُهزاد اسماعیلی".و بعد آن شب بود که آرام تر شدیم.

برای دوست داشتن و ارادت داشتن ،  دلیل شخصی اهمیت بیشتری دارد.

http://koohzad.blogfa.com/post-112.aspx مطلب کوهزاد برای عبدالله

http://barfly.blogfa.com/post-9.aspx و مطلب نوید برای محمد قوچانی

 پی نوشت:این هم یک یادبود کوچک از نفس عمیق و شوکران که به مناسبت اکران جدیدشان در تهران امروز کار شده  http://tehrooz.com/1388/6/30/TehranEmrooz/155/Page/14/Index.htm

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و سوم شهریور 1388ساعت 10:53  توسط كاوه اسماعيلي  | 

۱.میدانم این فکر فاسده.اصلا اهل این تصورات نیستم.اما این روزها فکر می کنم گاهی تقدیر از حضورت در آن چیزی که صراط مستقیم نام گرفته ممانعت می کنه.توی شبهای کابیریا (فدریکو فلینی)، جولیتا ماسینای نازنین(کابیریا) که نقش فاحشه ای در حومه فقیر نشین رم را داره شاهد گذشتن یک گروه مذهبی که علم مریم مقدس رو حمل میکنند و سرود های مذهبی می خونند هست.تمام وجودش رو میل به تغییر فرا گرفته.ناخودآگاه به دنبال گروه حرکت می کنه .....چند قدم.فقط چند قدم، تا اون کامیون لعنتی سر میرسه و راننده اش او را سوار می کنه.بقیه فیلم رو هم که دیدید؟ اگرندیدید که پیشنهاد می کنم بهتره که اصلا نبینید.بی خیال .من مانده ام فلینی چگونه جواهری به نام جولیتا ماسینا را تراش داده تا اینقدر سحرانگیز باشد.کتاب گفتگو با فلینی را مدتیست گرفته ام.باید شروعش کنم.

۲.محمد رضا شجریان ۳۰ سال پیش در حال و هوای روزهای انقلاب ۵۷ خواند:

"تفنگم را بده تا ره بجویم

...........که خون می بارد از دلهای سوزان

و حالا بعد از ۳۰ سال برای جنبش سبز خوانده

"تفنگت را زمین بگذار

که من بیزارم از دیدار این خونبار ناهنجار

این هنرمندیست که روح زمانه اش را می شناسد.

۳.توی این روزهای آوارگی و آلاچیق نشینی و تعمیرات خانه کمتر رسیدم اینجا را سر و سامانی بدهم.از این به بعد بیشتر می آیم.باید یه چندتا عکس بگذارم که وضعیتم را بهتر درک کنید.

http://tehrooz.com/1388/6/16/TehranEmrooz/145/Page/14/Index.htm این هم لینک مطلبم درباره بیلی وایلر و دو رویو برای آپارتمان و بازداشتگاه ۱۷.گویا متنش نمی آید.اگرنشد که بعدا کلش را می گذارم

 

+ نوشته شده در  یکشنبه پانزدهم شهریور 1388ساعت 16:26  توسط كاوه اسماعيلي  | 

۱.نیمه نهایی جام جهانی ۹۰....زلزله آمده بود و خوابیدن توی خانه ریسک محسوب می شد ..توی باغمان توی طاهرگوراب کوتام(خانه ای که معمولا با ارتفاع از سطح زمین درست می شود.خانه درختی همه بهش می گویند.البته نه در حد خانه دکتر ارنست ) درست کرده بودیم و شبها آن تو می خوابیدیم.بازی آلمان - انگلیس را از توی کوتام دیدیم.آلمان را هم دوست داشتم.همان زمان کلینزمن از زلزله دیدگان گیلان حمایت کرده بود و برایمان دلخوشی بزرگی بود.اما انگلیس آن دوره خیلی تماشایی بود.و مهمتر از همه اینکه پل گاسکوئین را داشت.مربی آن تیم بزرگ بابی رابسون بود....بارسلونای دوران رونالدو و شاید بهترین دوران رونالدو در دوران مربی گری سر بابی رابسون بود.و بعد بازگشتش به نیوکاسل و دوران خوبی که به لیگ قهرمانان هم رسیدند.این اواخر هم که از روی تخت بیمارستان هم که شده از کمک به تیم محبوبمان دریغ نکرد.و آخرین اظهار نظرش در مورد فوتبال هم این بود که کریستیانو رونالدو در رئال موفق نمی شود.......بابی رابسون سه روز پیش مرد.نوجوان بودم که بازی manager (مربی گری فوتبال) بیرون آمده بود و تصویر روی جلدش بابی رابسون بود که دستش را به میله ای تکیه داده.بابی رابسون همیشه برایم نماد مربی گری در فوتبال بود.

2.می گوید از ابطحی و عطریانفر ناراحت شده....می گوید دیدی عطریانفر با چه حرارتی به اشتباهاتش اعتراف می کرد.بهش میگویم برادر من خوب در شرایطی که آنها داشته اند بهترین کار را کرده اند دیگر.او اما در جواب لبخندی تلخ می زند و می گوید "مشکل همه اینها همین است.با کوچکترین فشار و شکنجه همه چیز را روی سفره می ریزند.مشکلشان این است که دغدغه زندگی دارند.آرمان ندارند"....توی صورتش نگاه میکنم.از توی چشمانش می توانم به دالانهای تاریک و ترسناک بازداشتگاه های سال ۶۰ برسم.سالهای نازنین جوانیش را توی همین راهروهای مخوف برده اند.صدای حزن آلودش اسمها را دارد پشت هم ردیف می کند ...اسمهای کسانی که روی عقیده شان ایستادند و با افتخار شهید شدند.دلم نمی آید از آن روزهای پر شورش جدا کنم.اما مجبورم....باید بهش بگویم که شماها  چگونه مردن را یاد گرفته اید.زندگی کردن و زنده ماندن را اما نه...دغدغه زندگی داشتن برایتان فحش است.می خواهم بگویم دوست دارم عطریانفر هر چه می خواهد اعتراف کند تا زودتر خلاص شود و بیاید بیرون تا شاید دوباره شرقی...هم میهنی...شهروند امروزی...چیزی بیرون بدهد.می خواهم بگویم نسل من میخواهد زندگی کند.میخواهد زنده ماندن را تجربه کند....میخواهم اینها را بگویم که شروع میکند به سراغ بچه های اشرف رفتن.بغض گلویش را می گیرد و من به جای جواب دادن باهاش همدردی می کنم.

*وقتی احمد در "درباره الی" می خواهد سپیده را قانع کند تا حقیقت را بگوید.

پی نوشت: این هم مطلبم درباره بازیگری درباره الی که در روزنامه تهران امروز و سایت سینمای ما هم آمده

+ نوشته شده در  شنبه دهم مرداد 1388ساعت 10:22  توسط كاوه اسماعيلي  | 

دیوانه این پوسترم

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و نهم تیر 1388ساعت 22:51  توسط كاوه اسماعيلي  | 


بیست و هفت سال پیش در کارخانه یک و یک واقع در دشت مرغاب کیلومتر 145 جاده شیراز - اصفهان متولد شدم.

+ نوشته شده در  چهارشنبه دهم تیر 1388ساعت 17:55  توسط كاوه اسماعيلي  | 

این پست ادامه دارد تا اینکه...........  تا پایانی منطقی برایش پیدا کنم

جمعه 22 خرداد ساعت 1:18 ظهر :به امیر سیاه زنگ زدم گفتم بریم رای بدیم.داره میاد دنبالم........

جمعه 22 خرداد  ساعت 5:25 عصر:من و آکا و امیر رفتیم و از رای دادن همدیگر فیلمبرداری هم کردیم.صبح داشتم توی خیابانهای شهر گشت می زدم.هنوز صدای رقص ملت توی خیابانها بود.نازنین ترین روزهای همه سالهای اخیر کشورم.موج سبز.موج رقص.موج نشاط.موج نظر بازی دختر ها و پسر ها.مهدی پور امین عزیزم توی فیسبوک برایم پیغام گذاشته و از شور احساساتی و غیر عقلانی مردم این روزها توی خیابانها ناراحت بود.برایش پیغام گذاشتم که"این بچه ها اون بیرون فقط دنبال رقص و شادیند.یعنی بدوی ترین و غریزی ترین و انسانی ترین حقوق شان." در جواب محموت که برای من کامنت گذاشته بود هم نوشتم"دوره ات گذشته محموت.دوره منم نیست...دوره همه اون بچه هاییه که دارن توی خیابون پارمیدا می خونن و میرقصن......"

جمعه 22 خرداد  ساعت 10:05 شب:مشاهدات امیدوار کننده است.امروز ظهر در پاسخ یکی از رفقای توی خیابون که ازم پرسید ساعت چنده دستمو به نشانه 2 از ماشین بیرون آوردم.باورنکردنی بود.چند نفر غریبه در پاسخ به من دستاشونو به علامت پیروزی بالا بردن.ضمنا کسی هست که یه عکس توپ از رقص های خیابونی بهم بده تا توی بلاگم بذارم.هان؟

شنبه 23 خرداد  ساعت 1:40 بامداد:همه مبهوت به بی بی سی چشم دوخته ایم....آمار ناامید کننده است.میر حسین ساعتی پیش از پیروزی قطعیش گفته و حالا از 10 میلیون رای 70 درصد آنرا به احمدی نژاد داده اند.وظیفه ام در خانه آرامش دادن و دعوت همه به صبر است.بیشتر از پیروزی احمدی نژاد از یک چیز دیگر می ترسم.وقتی دوباره آمدم خواهم گفت.........

شنبه 23 خرداد  ساعت 2:50 بامداد:از فردا می ترسم.....اگر این دروغ بزرگ تا به انتها ادامه داشته باشه حضور اعتراضی مردم توی خیابونها و بعد خشونت....آنهم برای این مردمی که وصفشان را بردم.

شنبه 23 خرداد  ساعت 4:29 صبح:خسته ام...خیلی خسته ام.کامران دانشجو بعد اذان صبح صاف توی چشم دوربین نگاه می کند و میگوید از مردم تقاضای دعا دارم.میخواهم بخوابم.برای امشب و وبلاگم برنامه ها داشتم .....و حالا شرمم می آید که طلوع آفتاب را تماشا کنم

شنبه 23 خرداد ساعت 5:25 صبح:به طرز احمقانه ای نمیتونم بخوابم.آکا رفت سیگار بگیره.امیر چند روز پیش به نقل از jfk گفت:"وظیفه هر میهن پرست واقعی این است که از مردمش در برابر دولتش محافظت کند." ناامید شدن در این شرایط پذیرفتن مرگ است.یاد آن لحظه sin city افتادم که بروس ویلیس عملا مرده بود.تصویر سیاه شد و بعد چند ثانیه فهمیدیم که تسلیم نمی شود.آفتاب بیرون زده.من بیدارم و میخوام یه صبحانه توپ بخورم....

شنبه 23 خرداد  ساعت 6:38 صبح:تحلیل شرایط سیاسی روزهای آینده ایران در حال حاظر سخت ترین کار دنیاست.میر حسین ، هاشمی ، خاتمی و کروبی در مقابل انتظار میلیونها ایرانی برای باز گرداندن رایشان هستند.برای اینکه در ساختار قدرت باقی بمانند و در عوض مانع سرخوردگی همه مردم از شور روزهای گذشته شان شوند.این پله بعدیست.اگر نگویید که کاوه خوشبینی تو هم نوبره.و من این وسط به هوای آزاد احتیاج دارم.تا چند ساعت دیگه....

شنبه 23 خرداد  ساعت 4:37 عصر:پیچیدگی شرایط با بیانیه رهبری جمهوری اسلامی وارد فاز تازه ای شد.بازی قدرت در ایران کماکان ادامه دارد.ای کاش در این بازی جایگاهی برای مردم هم در نظر گرفته می شد.

شنبه 23 خرداد  ساعت 6 عصر:کامنتها رو میخونم و خوشحالم همه مون حواسمون هست که برای موندن و تسلیم نشدن به علاوه تصمیم درست گرفتن در بهترین لحظه نیاز به روحیه عالی هم داریم.مثل لینکی که آریان از تریلر جدید اسکورسیزی کبیر گذاشته.

http://www.youtube.com/watch?v=RdumGs1qoXM

شنبه 23 خرداد  ساعت 7:15 عصر:رشت کم و بیش در شوک و بهت است.(الان خبرهایی از درگیری رسید)اما تصاویری که از درگیریها در نقاط دیگر ایران می رسد و رفتار خشن مامورین با معترضین همان چیزی بود که ازش می ترسیدم.حکومت ایران به نوعی بدترین جفای خود را در تاریخ 30 ساله خود به ملتش روا میدارد....مسالمت آمیز ترین و شیرین ترین جنبشهای مردمی آنهم با حداقلی ترین خواسته ها ، به بدترین شکل ممکن پاسخش را از حکومتش میگیرد.

یکشنیه 24 خرداد ساعت ۱۰:۲۲ صبح:ارتباطم با بلاگفا قطع شده بود.رشت هم شب پرالتهاب و داغی را پشت سر گذاشت.خیابانهای کشور در آتش است .آن وقت صدا و سیمای عزیزمان از رفاقت و مهربانی صحبت میکند.گزارش هایی که هنگام انتخابات گرفته اند در مورد لزوم پذیرفتن آرا نشان میدهد کودتای ۲۲ خرداد با هماهنگی همه نهادها بوده.تلوزیون دیوانه ام کرده بود.رفتم و آهنگ بی تربیت کیوسک را گذاشتم و با تمام وجود فحشهایش را نثار مجریای کثافت تلوزیون کردم.این پست تا  مشخص شدن تکلیفمان ادامه خواهد داشت.

یکشنبه 24 خرداد ساعت 2:46 ظهر:قلعه حیوانات...داستانی که همه خوانده ایم.و به شکل شگفت انگیزی مصداق کاملش را در انقلاب اسلامی و همه سی سال گذشته می بینیم.کودتا بر علیه نسل اول انقلاب است.بر علیه یاران آیت الله خمینی و حذف آنان از صحنه قدرت و ساختن نسل جدیدی در حاکمیت ......صبح امروز دانشگاه گیلان محل درگیری شدید دانشجویان معترض با نیروهای امنیتی بود.......و اینکه از تان خواستم از روزهای شیرین هفته گذشته و رقص های خیابانی عکسی برایم بفرستید....میخواهم به یاد آن روزها زنده باشم.می خواهم یادم بماند همه مردم خشمگین توی خیابانها همان نازنین های هفته قبل هستند.این هزینه شاد بودن است.

دوشنبه 25 خرداد ساعت 3:42 عصر:قادر به باز کردن بلاگم نیستم.دیشب بعد از روز کثیفی که داشتم به خانه آمدم و باورکردنی نبود.کانال 4 "مادر" علی حاتمی را پخش می کرد..آنهم در چنین روزهایی."مادر" قصه همدلی یک خانواده به وسعت یک کشور و به رهبری مادر است.مادر محور همه مهربانیها و کانون همه رفع بغضها و نقطه تلاقی همه اعظای خانواده است.رهبری نظام می توانست مادر این سرزمین باشد.اگر از جایگاهش....بی خیال.امروز بخشی از اعظای خانواده مان  به منقلب کننده ترین شکل ممکن اعظای بی دفاع دیگر خانواده را آماج حملاتشان قرار داده بودند.ای بابا من خانه چه می کنم؟

سه شنبه 26 خرداد ساعت 4:05 عصر:ای کاش دیروز تهران بودم...آن موقع میتوانستم با تمام وجودم ماهیت این فعلی که تیتر این پستم کرده ام(حل شدن) را حس کنم.توی دود و خون و آتش رشت تنها چیزی که بلندم کرد و حالم را جا آورد خبر تهران بود.......عاشقتان شدم بچه ها.دلم گرفته بود و بغضم گرفته بود که من جایم آنجا بود.فقط نخوابید بچه ها.....تا سحر'گاهان که میداند که بود من شود نابود.

چهارشنبه 27 خرداد ساعت 10:50 صبح:گیلانیها هیچ وقت اهل خشونت نبوده اند.از دعوا و درگیری ابا دارند.راحتتان کنم:از خشونت می ترسند.عاشق این صفتمان هستم و برایم مهم نیست که چه جوکها و داستانهایی از این ساخته می شود.اما یکی از چیزهایی که این درگیری های رشت نگرانم میکند این است که خدا نکند این ماهیت و هویت آراممان از دست برود.

مغازه سینا نشسته بودم .ملت را دیدم که از دستشان فرار می کردند.در را باز کردیم تا پناه بگیرند.جای سوزن انداختن نبود.همه خسته و زخمی بودند و دخترها نفس زنان گریه میکردند....در باز شد و حامی را دیدم که کت و شلوار تازه اش را پوشیده و از توی جمعیت جلو می آید.با لهجه منحصر به فردش می گفت:"کسی کراوات بستن بلده." پرسیدم کجا حامی؟.گفت :"خواستگاری"....حالا همه داشتند به حامی میخندیدند.

چهارشنبه 27 خرداد ساعت 5:25 عصر:تیم ملی یعنی این.....نه به خاطر حمایت از یک جریان سیاسی.بلکه به خاطر همراهی با مردم....آنهم در روزهایی که مردم فوتبال را فراموش کرده بودند......

چهارشنبه 27 خرداد ساعت 7:39 عصر: از این جنگولک بازیها بلد نبودم .ولی نرم افزار خردسالانه paint روی جلد روزنامه فرانکفورتر هم برای ایران رفته.پس تقدیم به تیم ملی ایران .....

پنجشنبه 28 خرداد ساعت 6 عصر : تاریخ گواهی خواهد داد که روزهای جاودانی را می گذرانیم.توی خیابانها و سایتها و خبرها و تلوزیونها و درگیری ها و باتومها و گاز اشک آورها و راهپیمایی ها و سکوت ها و بحث های سیاسی همه مردم و ......باید باشیم.وگرنه از دستش می دهیم.تماشای تصویر علی کریمی هم یکی از همان لحظه های ناب این روزهاست.40 سال دیگر به نوه ام نشانش میدهم و برایش تعریف میکنم توی آن روزهای پر اندوه ، دستهای علی کریمی از فرسنگها دورتر چه نیرویی به هموطنانش داد

جمعه 29 خرداد ساعت 7:37 عصر: جمعه حرف تازه ای برام نداشت.هر چی بود پیشتر از اینها گفته بود

شنبه 30 خرداد ساعت 12 شب: این را برای علی طهرانی صفا می نویسم.فقط برای اینکه بداند اینجا دوستی هست که نگرانش است....نگرانم که مبادا توی شلوغیهای تهران(با ت دسته دار) آسیبی بهش رسیده باشد.نگران اینکه مبادا این روزها کسی او را به خاطر رایش به احمدی نژاد آزار دهد.نگرانم که مبادا خون و گوشت ریخته شده توی خیابانها او را آزرده کند و  از راهش دور کند هر چند که راه من نیست.نگرانم دشمن عزیزم.....

یکشنبه 31 خرداد ساعت 11:40 صبح:بامداد 31 خرداد سال 1369.....نیمه شب از صدای مهیبی از خواب بیدار شدم.شیروانی حلبی خانه به صدا در آمده بود و زمین می لرزید.همان لحظه آقا وارد اتاق شد .من و کوهزاد رو بلند کرد و در آغوش گرفت و از خانه بیرون آورد و روی ایوان خانه گذاشت.زمین هنوز می لرزید و پاهایمان توان ایستادن روی این زمین لرزان را نداشت که آقا رو به ما کرد و گفت:"بچه ها این زلزله است." .....مادر کنار حوض نشسته بود.پاهایش می لرزید دعا میکرد که کسی نمرده باشد.فردا وقتی خبر کشته شدن نیم ملیون نفر در زلزله 31 خرداد گیلان را شنیدم ....هنوز صدای آقا توی مغزم طنین انداز است.

این روزها دوست دارم همه حافظه زنده این روزها باشند....توی دل زلزله ایستاده ام و به هر کسی که می رسم به یادش می آورم که این یک زلزله است.نمی دانم تحلیلمان در سالهای آینده از رفتار جمعیمان چه خواهد بود.....فقط باید حواسمان باشد که زمین زیر پایمان آنقدر لرزان است که با هر اشتباهی همه ما را خواهد بلعید

یکشنبه 31 خرداد ساعت 3:18 عصر:اتفاقات دیروز تلخ ترین اتفاقات در تمام روزهای ماه گذشته بود.و بیشتر به خاطر خشونت افراطی و اینبار متقابل.......حالا دیگر خشونت در دستها و اذهان همه مردم معترض هم وارد شده و این میتواند آغاز یک سقوط باشد.توی لینکهای بالاترین یکی نوشته بود:"از امروز هر ایرانی یک چه گواراست." و ما تا هفته پیش همه افتخارمان این بود که هر ایرانی یک گاندی ست

دوشنبه 1 تیر ساعت 7:17 عصر:توی عکسهای دوران انقلاب 57 عکسی از قزوین هست که مردم ، فاحشه خانه شهر رو به آتش کشیدند و جسد سوخته و جزقاله شده یکی از روسپیان رو روی دست می برند .کارناوالیست و شعف و شادی توی صورت تک تک آن آدمها موج می زند.....وحشتم از انقلاب 57 به خاطر چنین تصویریست...نفرت و کینه انباشته شده آدمها تحت لوای ساختار شکنی.....اما من هم نمیتوانم خون "ندا" را فراموش کنم.نمی توانم هویتم و عزتم و انسانیتم را که زیر پایشان دارد له میشود از یادم ببرم.دلم از همین می سوزد...پسر همین دو هفته پیش بود که توی خیابان داشتیم می رقصیدیم.....

چهارشنبه 3 تیر ساعت 4:52 عصر:فعلا "درباره الی" را دیده ام.و باهاش کار دارم.ولی فعلا بیش از هر چیز نگران این هستم که این فیلم توی این درگیری های سیاسی و مردمی اخیر دیده نشود...مهم است که مردم این فیلم را ببینند.خیلی مهم است."درباره الی" میتواند نقش موثری در تکوین شخصیت اخلاقی همه آنهایی که تماشایش می کنند داشته باشد.پس واقعا حیف شد.درباره اش حرف می زنیم...این هم پرتره تیم ابراین از ندا با عنوان "چشمها"

جمعه 5 تیر ساعت 2 شب:دو هفته گذشت رفقا...و حالا در این شکی ندارم که ما پیروز شدیم.ما توانایی این را داشتیم که قدرت را به چالش بیندازیم.ما توانایی این را داشتیم که از قدرت نهراسیم......حالا دیگر برنده ماییم.....مایکل کلایتون را به خاطر یک سکانسش دوست دارم.سکانسی که از بهترین لحظه های سینمای هزاره جدید است.جرج کلونی از ماشینش پیاده می شود و  به اسبها خیره می شود....برق روشنایی دم صبح ،  چشمان دلنشین و با طراوتش را درخشان می کند.یادمان هست که جرج کلونی (مایکل کلایتون) توی آن فیلم مثل همه قهرمانهای تک و تنهای تاریخ سینما یک تنه قرار است جلوی سیستم قدرت و فساد بایستد.اندکی بعد از این صحنه ماشینش منفجر می شود و او که تنها برای تماشای اسبها از ماشین پیاده شده نجات پیدا میکند....معصومیت توی چشمهایش در این سکانس ، از اخلاقش در مبارزه بیرون می آید...ما که دیگر تنها نبودیم.از اول هم قرار بود در هم حل شویم.موقعی تیتر این پست را انتخاب کردم که تصورم در این بود که توی جشن بعد پیروزی حل می شویم.یا توی موج سبز قبل پیروزی.(که آن هم خودش یک پیروزی بود.) و حالا دیگر چه تفاوت دارد....ما بازی را برده ایم.

*توی پست قبلی از این گفته بودم که انتخابات 88 شاید به معیار یک انتخاب تحلیلی نزدیک تر باشد.باز هم آنطور نشد و پیش بینی هایم به هم ریخت.باز هم موج شکل گرفت.باز هم احساس پیروز شد......باز هم از دنیای عاقله ها فراتر رفتیم و به ساحت اساطیر و دنیای حماسه ها نزدیک شدیم.این سرنوشت ماست رفقا.خوب یا بدش دست تاریخ.....ما لذتش را بردیم.دعا کنید پایان این پست را پیدا کنم.می خواهم با هم از "درباره الی " بگوییم(وای به خصوص از ان کادر نیم رخ الی.و موسیقی آخر تیتراژ و آن لحظه نمک آوردن الی و  آن تردید سپیده و آن به گل نشستگی و آن لحظه ای که توی صندلی سینما فرو رفته بودم تا خودم را پنهان کنم از اینکه من هم شاید در موقعیت احمد قرار میگرفتم که بگویم"چاره ای نداریم.باید حقیقت را بگوییم" و اینکه حقیقت کجاست؟تنها توی لحظه به پرواز در آوردن بادبادک بود ولاغیر .....وای دیوانه اش شده ام.)...ولی اینطوری بیخودی نمیتوانم از این دوره زمانی استثنایی دل بکنم.پس این پایین منتظرم باشید.

سه شنبه 9 تیر ساعت 8:25 عصر:داستان زندگی میرزا کوچک خان جنگلی پایان تلخی دارد...مرگ میرزا در شرایط سخت و سرد کوهستان و خیانت خالو قربان که سر بریده او را به سردار سپه پیشکش می کند.اما سریال کوچک جنگلی که روایت درخشان بهروز افخمی از اوست پایانی امیدوار کننده دارد.سکانس پایانی سریال از مرگ او نیست...که از میانه راه است.جایی که میرزا و چند تن از یارانش تفنگهایشان را توی جنگل دفن میکنند تا گنج آینده باشد...که به کنایه از جنبش ها و انقلابهای بعدی خبر می داد.

شاید برای پایان این پست خاطره انگیز ، کمی رو و تخت باشد .و اینکه ما تفنگ که نه مچ بندهای سبزمان را داریم .بعد از اعلام قطعی شورای نگهبان در تایید انتخابات ، تاریخ ایران وارد دوره تازه ای شد.اینکه شعور مردم با شورشان در آمیخته شد...همانقدر که در الله اکبرهای شبانه شان ، شور بود در درک سقف خواسته هایشان ، شعور بود.حالا می توانیم به پدر هایمان بگوییم که ما اگر توی خیابان آمدیم دقیقا میدانستیم که چه می خواهیم.....

فردا برای من آغاز روز دیگریست...فردا خواهم گفت

این پست را هم تقدیم می کنم به چهره زیبای جنیفر کانلی

+ نوشته شده در  جمعه بیست و دوم خرداد 1388ساعت 13:20  توسط كاوه اسماعيلي  | 

تقدیم به دولت موقت مهندس بازرگان که طنز زمانه آنجاست که پاکترین دولت تاریخ معاصر نه منتخب مردم که منصوب رهبری بودند

انتخابات پیش رو در ایران شاید به شکلی درخشان ترین انتخابات تاریخ معاصر ایران باشد.انتخاب بنی صدر و رجایی تنها در مقیاس سالهای اولیه انقلاب قابل تعریف است.برای هاشمی رفسنجانی و علی خامنه ای هم در دوران یکپارچگی نسبی حاکمیت رقیبی نبود تا شور انتخاباتی شکل بگیرد .دو دوره خاتمی هم بیشتر به یک جنبش اجتماعی شبیه بود تا انتخابات.و دوره قبلی هم که با دلسردی عجیب مردم همراه بود و در نهایت انتخاب احمدی نژاد و نفی هاشمی.......در انتخابات دهم ریاست جمهوری هم شاید به نحوی در بخش اعظمی از مردم  "نه" به احمدی نژاد دلیل رای دادن باشد.اما در این انتخاب سلبی ناگزیر از انتخاب ایجابی بین کروبی و موسوی خواهیم بود.و از این جهت روزهای درخشانی در تاریخ انتخابات این مملکت سپری می کنیم که  گزینش بین این دو مولد بحث ها و جدل های بسیار مفیدی در سطح وسیعی از جامعه است.

من اما این وسط به میر حسین موسوی رای خواهم داد.با دلایلی که ذکر خواهم کرد که قسمتی از آن طبعا به دلیل رای ندادنم به کروبی می رسد.هر چند که به نظرم رسیدن موسوی و کروبی به دور دوم در نهایت با بازی برد-بردی تبدیل خواهد شد که به قول مذهبی ها احدی الحسننین خواهد بود.
1.یکی از دلایلی که در رد موسوی می آورند این است که او کاندیدای نظام است و شاید این مهمترین دلیل من برای رای دادن به موسوی باشد.به قول اخویمان اگر نظام و جریان حاکمیت به این عقلانیت رسیده باشد که به عنصر طرد شده ولی مقبولی اجازه فعالیت در نهاد اجرایی کشور دهد نه تنها اشکالی ندارد بلکه آن را باید به فال نیک گرفت.تجربه هشت ساله دوره خاتمی جلوش چشمانمان است که برای فعالیت در کشوری مثل ایران بیشتر از اینکه ادای اپوزیسیون را در آورید و شعار تغییر سر دهید باید سعی کنید به قدرت وصل شوید و این از پیچیدگیهای سیاست است.
2.به همان دلیل بالا است که تیم خوشنام کروبی را علی رغم احترام به همه شان علی الخصوص مهاجرانی اما در واقعیتهای موجود در ساختار قدرت در ایران فاقد کارامدی می دانم.این خوش خیالیست که باور کنیم به افرادی مثل عباس عبدی و کرباسچی اجازه حضور در قدرت را می دهند و می گذارند آب خوش از گلویشان پایین برود.تیم موسوی که اساسا از عقلای جناح اصولگرا تا میانه روهای اصلاح طلب را در بر می گیرد برادریشان را ثابت کرده اند.
3.محمد علی نجفی نیروی کارآمدی ست و اعتقاد به سیستم سرمایه و اقتصاد بازار دارد که در نهایت ایده آل همه ماست.اما واقعیت جامعه چه میگوید.فرشاد مومنی که تئوریسین اقتصادی موسوی ست مطمئنا قصد احیای دولت کوپنی دهه 60 (که از ملزومات سالهای جنگ بود) را ندارد.اما این دوره گذار به اقتصاد آزاد را چگونه باید از نظامی که غولی به نام دولت را پدید آورده که حاکم بر همه نهادهای جامعه است و عملا همه زیرساختهای خصوصی سازی در جامعه را نابود کرده طی کرد.اقتصاد دانانی که در این سیستم تواناترند  ، مفیدتر هم خواهند بود.
4.چه اشکالی دارد ...واقعا چه اشکالی دارد...میخواهم بدانم چه اشکالی دارد این استدلالی که میگویم"به موسوی رای خواهم داد چون احتمال رای آوردنش از سوی مردم بیشتر است و باعث میشود احمدی نژاد نیاید."که اگر بخواهم بین کروبی و موسوی ، کروبی را انتخاب کنم چون بهتر از موسوی ست هرچند رای نخواهد آورد به سیاستمدار مورد علاقه ام یعنی ابراهیم یزدی رای خواهم داد.این هم از عوارض آرمان گراییست.....
5.میر حسین موسوی به نظرم سیاستمدار اخلاقمدارتر و صادقتریست و این با ساده لوحی در عرصه سیاست تفاوت دارد.او علاقه اش به جامعه دهه 60 و آیت الله خمینی را به دلیل احتمال کاهش آرائش پنهان نمی کند.در مقایسه کروبی شعارهایی را مطرح میکند که  چند ماه پیش اگر یکی از این شعارهای ساختارشکن و رادیکال توسط شخصیتهای دیگر بیان میشد توسط خود کروبی به تندروی و عدول از ارزشهای انقلاب متهم می شد.شعارهای شگفت آور او در مورد حمایت از زنان را با نظر خود آقای کروبی و همسرش در مورد شایعه اجرای هدیه تهرانی در تلوزیون خصوصیشان مقایسه کنید.
6.این روزها اگر به سایتها و روزنامه های حامیان موسوی و کروبی سر بزنید دو فظای متفاوت را می بینید...حامیان موسوی به تبلیغ شورانگیز و تحسین آمیز کاندیدای خودشان و البته حمله به دولت احمدی نژاد مشغولند ولی بخش اعظمی از فضای تبلیغاتی حامیان کروبی در تخریب موسوی است.خوب قضیه ساده است...چون آنها آراء موسوی را میخواهند نه آراء احمدی نژاد را....این قضیه بی برنامگی و ایده های کلی داشتن موسوی هم از همان جو سازیهای یاران کروبیست.وگرنه همین فظای مجازی پر است از برنامه های مدون و پر از جزئیات موسوی به خصوص در عرصه فرهنگ و اقتصاد...
7.حمایت اغلب احزاب و تشکیلات اصلاح طلب و البته بخشی از جناح اصولگرا موجب تیم اجرایی قوی تر در کابینه موسوی می شود و این معادل حرکت حزبی و تشکیلاتیست البته در مقیاس احزاب ایرانی و قاعدتا نه در مقایسه با انچه به عنوان حزب تر و تمیز در نظر داریم.اما حزب اعتماد ملی به لطیفه ای بیشتر شبیه است.چهاردیواری تک نفره ای که مرامنامه و گرایش سیاسی و آراء فرهنگی و نظرات اقتصادی حزب در یک کلمه خلاصه میشود.:"کروبی".............و حدس بزنید نتیجه خروج کروبی به هر دلیلی از آن برای حزب چه خواهد بود.ضمن اینکه عدم توجه دبیر کل حزب کارگزاران سازندگی و عضو ارشد مجمع روحانیون به تصمیم تشکیلاتی حزب متبوعشان نشاندهنده ماکیاولیسم حاکم بر رفتار سیاسیشان است.و مهمتر اینکه این تیم خوشنام تنها چند نفرندو این ابدا یک قالب تشکیلاتی نیست
8.و اینکه وقتی نظراتم را جمع بندی میکنم و نتیجه اش را با جو شورانگیز حاکم بر جامعه می سنجم و خود را همراه با حرکت عمومی کشور احساس میکنم خوشحال میشوم و مقایسه میکنم با زمانی که رایم را برای معین در صندوق آرا می انداختم.........

دلم میخواست معاون اول رئیس جمهورم کرباسچی باشد.مهاجرانی وزیر فرهنگش باشد.و بقیه افراد(افراد و نه تشکیلات) کابینه کروبی..........اما چه کنم که توی جامعه زندگی میکنم و توی خیابانهای شهر قدم میزنم.
کن لوچ ، هنرمند بزرگ انگلیسی میگوید :"سیاست زیباتر از آن است که در اختیار سیاستمدارها باشد."...من اما فکر میکنم که سیاستمدارها خود هنرمندند که لازمه سیاست ، دانش و هنر چگونگی کسب ، حفظ و استفاده درست از قدرت است. و اینکه میر حسین موسوی هر دو صفت را توامان داراست.هم هنرمند است و هم سیاستمدار
+ نوشته شده در  یکشنبه دهم خرداد 1388ساعت 23:56  توسط كاوه اسماعيلي  | 

طبق قرار آیدین دیروز از ارمنستان زنگ زد و افتخار داشتم تا چند دقیقه ای از کنسرت گروه جت روتال رو تلفنی و به صورت زنده بشنوم....جت روتال همه آن چیزی را که از یک موسیقی ایده آل انتظار دارم در اختیارم گذاشته....اشعار ظاهرا ساده و در عین حال عمیق و ظریف  ، موسیقی رها و غیر قابل پیش بینی ، صدای متفاوت و بشاش یان آندرسون ، نمایش با طراوت روی صحنه ، غلظت صدای فلوت در یک گروه راک ، طنز حاکم بر آثار جت روتال از شعر و موسیقی گرفته تا ادا اطوارهای خود خواننده و بالاخره مهمترین نکته استیل فلوت زدن یان آندرسون بزرگ که در تصویر می بینید.ترانه Aqualung اولین ترانه ای بود که ازشان شنیدم و کماکان از محبوبترین ترانه های عمرم است.اگر دانلودش کردید حتما نیمه کاره رهایش نکنید.باید همه اش را بشنوید.حتما.و اینکه تماشای اجرای لایو جت روتال از آرزوهایی ست که قبل از مرگم باید برآورده شود.این بار که گذشت.هنوز برای مرگ آمادگی ندارم.

پی نوشت:پست بعدی خواهم نوشت که چرا به میرحسین موسوی رای می دهم

پی نوشت 2: دو ساعت تمام پای سایت livescore نشستم به امید اینکه نیوکاسل این بازی آخری آبروداری کنه.هم هال سیتی باخت و هم ساندرلند ولی باخت نیوکاسل حرفی باقی نگذاشت و تیم محبوبم به دسته پایینتر سقوط کرد.اونهم در فصلی که هم کوین کیگان بود و هم آلن شیرر و هم این بازی آخری بابی رابسون بزرگ هم بی خیال سرطان شده بود و آمده بود کمک.اما ......

پی نوشت 3 : این هم عکس همین کنسرت استاد که آیدین بهم داد...پایینی هم مال جوانیهاست

+ نوشته شده در  شنبه دوم خرداد 1388ساعت 19:25  توسط كاوه اسماعيلي  | 



این دو عکس، تصاویری از دو برهه تاریخی محبوبم در غرب است.....پایینی غرب وحشی ست.حاکمیت ساده و کمال گرایانه مردانگی و جلوه آن در طبیعت بکر.دوران اسطوره های خالص....و اما عکس بالایی از جوانان پر شور دهه 60 میلادی ست.هیپی های سانفرانسیسکو....زن ها هم امده اند و اسطوره ها پیچیده تر شده اند

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1388ساعت 23:1  توسط كاوه اسماعيلي  |